خرید بک لینک
در ابتدای عاشقی، نوعی جنون و دیوانگی تو را گرفتار خود میکند.مانند زلزله تو را میلرزاند و سپس آرام میشود.زمانی که آرام گرفتی، باید تصمیم بگیری.باید تصمیم بگیری که آیا واقعاً ریشههای شما چنان به هم گره خورده است که نتوانید با هم نبودن را تصور کنید؟قسمت واقعی عشق، همین است.عشق، حبس شدن نفس در سینه با دیدن یا شنیدن معشوق نیست.هیجان نیست.آرزوی هر لحظه همآغوشی نیست.بیدار نشستن شبانه با رؤیای بوسهباران کردن تن معشوق نیست.خشمگین نشوید. اما اینها عشق نیست.عشق آن احساسی است که وقتی زلزلهٔ عاشقی به پایان رسید، در ما باقی میماند.هیجانانگیز نیست. میدانم. اما واقعی است. بخشی از کتاب ماندولینِ کاپتان کورلی اثر لویی دو بِرنیه + نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 10:36 توسط بی نشان  | 

برچسب: نویسنده: یوسف کریمی تاريخ: شنبه 25 تير 1401 ساعت: 17:31

دید مجنون را یکی صحرا نورددرمیان بادیه بنشسته فردکرده صفحه ریگ و انگشتان قلممی زند با اشک خونین این رقمگفت ای مجنون شیدا چیست اینمی نویسی نامه بهر کیست این؟گفت مشق نام لیلی می کنمخاطر خود را تسلی می کنمچون میسر نیست با ما کام اوعشق بازی می کنم با نام اوبرداشتی از شعر جامی + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 21:20 توسط بی نشان  | 

برچسب: نویسنده: یوسف کریمی تاريخ: شنبه 25 تير 1401 ساعت: 17:31

کاش میدانستیغنچه های گل سرخاز دوری خورشید غمگین می شوند...!و نیمکت کهنه ته باغدر سکوتی تلخجاده را به نظاره نشسته...!بوی باراندر گوش درخت پیر فریاد می کند:"که گذر روزگاربهار دیگری در دفتر سرنوشت برایت رقم زده...!"انگار این بهار بوی غربت میدهد..!کاش می دانستمالان دستانت در دست کیست؟کاش می دانستم...ولی نه...کاش فقط می دانستیوقتی نیستیتنها نسبتم با بهارهمین حال و هوای بارانیست..!شاعر: علیرضا رضازاده  + نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 11:43 توسط بی نشان  | 

برچسب: نویسنده: یوسف کریمی تاريخ: شنبه 25 تير 1401 ساعت: 17:31

صفحه بندی