در ابتدای عاشقی، نوعی جنون و دیوانگی تو را گرفتار خود میکند.مانند زلزله تو را میلرزاند و سپس آرام میشود.زمانی که آرام گرفتی، باید تصمیم بگیری.باید تصمیم بگیری که آیا واقعاً ریشههای شما چنان به هم گره خورده است که نتوانید با هم نبودن را تصور کنید؟قسمت واقعی عشق، همین است.عشق، حبس شدن نفس در سینه با دیدن یا شنیدن معشوق نیست.هیجان نیست.آرزوی هر لحظه همآغوشی نیست.بیدار نشستن شبانه با رؤیای بوسهباران کردن تن معشوق نیست.خشمگین نشوید. اما اینها عشق نیست.عشق آن احساسی است که وقتی زلزلهٔ عاشقی به پایان رسید، در ما باقی میماند.هیجانانگیز نیست. میدانم. اما واقعی است. بخشی از کتاب ماندولینِ کاپتان کورلی اثر لویی دو بِرنیه
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 10:36 توسط بی نشان
|
برچسب:
نویسنده: یوسف کریمی
تاريخ: شنبه
25 تير
1401 ساعت: 17:31